امروز با بیست و سه سالگی خداحافظی میکنم. این 23 تلخ ترین و بی حاصل ترین سال زندگیم بود. از اولین روزش فقط غم دیدم و پستی و دوروئی و نامردی و نامرادی. چه رنجها که نصیبم نشد ...

تنها نکته مثبت این سال شناخت بود و ادراک. شناختی از آدم ها که پرداختن به آن برایم نتیجه ای بجز تاسف ندارد. انگار از یک خواب بزرگ بیدارم کرده اند...

خوشحالم که می دانم افراد کجای زندگیم قرار دارند. خوشحالم که از علاقه بی قید شرطم به بعضی آدم ها چیزی جز نفرت نمانده...

 

خسته ام  ،

کاش می شد حداقل اینجا حرف زد

.

.

.

 

 

ادامه سخنرانی دومینیکو ، قبل از به آتش کشیدن خود ، همچنان بر فراز مجسمه امپراطور رومی:

 

 

اکنون که نه در دنیای واقعیات و نه در تخیلات خود هستم کجا هستم؟

یک قرارداد جدید با دنیا می بندم

که آفتاب در شب بتابد / و برف در رمستان ببارد

چیزهای بزرگ تمام می شوند

کوچک ها هستند که باقی می مانند

اجتماع باید متحد و هم بسته باشد

نه این طور / تکه تکه

کافی است به طبیعت نگاه کنیم تا بفهمیم که زندگی چیز ساده ای است

و باید برگردیم به نقطه شروع

نقطه ای که شما از همان جا راه غلط را انتخاب کردید

باید برگردیم به اصول / به اصول بنیادی زندگی

بدون کثیف کردن آب

آخر این چه دنیایی است که / یک دیوانه باید / به شما بگوید / خجالت بکشید

...

ای مادر ، ای مادر

هوا همان چیز سبک است که به دور سرت می چرخد

و هنگامی که تو می خندی صاف تر می شود.

 

 

                                                   نوستالژیا / آندری تارکوفسکی