...
بر تقویم سی اسفند رهایت نمی کنم
بر بازوهایم میخوابانمت و در میان فصول چارگانه می گردانمت
زمستان، کلاه پشمی سرخی بر سرت می گذارم، سردت نشود
پائیز، تنها بارانی ام را به تو می بخشم، خیس نشوی
بهار، بر چمن های تازه می خوابانمت
تا صبحانه را با گنجشک ها و ملخ ها بخوری
تابستان تور کوچکی برایت می خرم تا صدف ها را شکار کنی
مرغان دریایی و ماهیان بی نام را
دوستت دارم
نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم
به حافظه قطارهای مسافربری
تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز، بر رگ های من سفر می کنی
تو آخرین قطار من، من آخرین ایستگاه تو
دوستت دارم
نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم
یا به باد
به تاریخ های هجری و میلادی، جذر و مد دریا
و ساعات خسوف و کسوف
مهم نیست که ایستگاه های هواشناسی
یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند
چشمان تو به تنهائی پیامبر گونه منند
مسئول شادی جهان!
نزار قبانی
***
سلام! انقدر نبودم که نه دست و دلی برای وبلاگ تکانی هست نه ذوقی برای نوشتن.ممنون که طی یک سال و نیم نبودنم وبلاگم رو تنها نگذاشتید.با تاخیر سال نو مبارک.