..

 

این جور شعر ها با غروب های غمگین پاییز  اصفهان خیلی جور است..

***

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی‌ملال ببیند

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

که دوستتر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ میکند

قیصر امین پور





 

...

الو!
مامان؟
مامان!
پسرت مریض شده
پسرت
بهترین مریضی دنیا را گرفته
مامان!
قلب پسرت گر گرفته
مامان
به خواهرها بگو
به لودا
به اولگا
بگو
پسرت
برادرشان
در به در شده

هر کلامی
می‌جهد بیرون
از دهان سوخته‌اش
رانده است و مطرود
حتی هر شوخی‌اش
مطرود است و رانده

دهان سوخته‌ی پسرت
روسپی‌خانه‌ی آتش گرفته‌ای است
قی‌ می‌کند
روسپیان برهنه‌اش را

مردم بو می‌کشند
بو
بوی سوختگی است

آتش‌نشانی کمک!
اما
آتش‌نشان‌ها
درنگ!
ترا به چکمه‌هايتان
ترا به برق کلاهتان
قلب مشتعلم را
با ملايمت خاموش کنید

 

بخشی از منظومه‌ی بلند ابر شلوارپوش / مایا کوفسکی

 Dance Me To The End Of Love                                                                       

 

dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

 

Songwriters:  Leonard Cohen

گربه هفت هزار ساله

 

 

 

 

 

*پست حذف شد*

 

 

 

دريافت آهنگ اینجا ایرانه

 

ژه

 

کتابی که وقت دلتنگ شدن های مخصوص همراهم بود شازده کوچولو بود. الزاما ترجمه احمد شاملو...حالا انگار کتاب جدید تنهائی هایم را یافته ام. نمی توانم اصولی معرفی و تحلیل و توصیه اش کنم. همراه با دوستی تازه و عزیز پیدایش کردم. بخوانیدش.حتما دوستش خواهید داشت...

 ژه

کریستین بوبن

فرزین گازرانی

 

 

ژه ، کریستین بوبن

...

 

وقتی جهان
از ریشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یاس می آید
وقتی یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف که بخوانی
نان است !

 

                   زنده یاد - قیصر امین پور

جشن دلتنگی

 

امروز با بیست و سه سالگی خداحافظی میکنم. این 23 تلخ ترین و بی حاصل ترین سال زندگیم بود. از اولین روزش فقط غم دیدم و پستی و دوروئی و نامردی و نامرادی. چه رنجها که نصیبم نشد ...

تنها نکته مثبت این سال شناخت بود و ادراک. شناختی از آدم ها که پرداختن به آن برایم نتیجه ای بجز تاسف ندارد. انگار از یک خواب بزرگ بیدارم کرده اند...

خوشحالم که می دانم افراد کجای زندگیم قرار دارند. خوشحالم که از علاقه بی قید شرطم به بعضی آدم ها چیزی جز نفرت نمانده...

 

خسته ام  ،

کاش می شد حداقل اینجا حرف زد

.

.

.

 

 

ادامه سخنرانی دومینیکو ، قبل از به آتش کشیدن خود ، همچنان بر فراز مجسمه امپراطور رومی:

 

 

اکنون که نه در دنیای واقعیات و نه در تخیلات خود هستم کجا هستم؟

یک قرارداد جدید با دنیا می بندم

که آفتاب در شب بتابد / و برف در رمستان ببارد

چیزهای بزرگ تمام می شوند

کوچک ها هستند که باقی می مانند

اجتماع باید متحد و هم بسته باشد

نه این طور / تکه تکه

کافی است به طبیعت نگاه کنیم تا بفهمیم که زندگی چیز ساده ای است

و باید برگردیم به نقطه شروع

نقطه ای که شما از همان جا راه غلط را انتخاب کردید

باید برگردیم به اصول / به اصول بنیادی زندگی

بدون کثیف کردن آب

آخر این چه دنیایی است که / یک دیوانه باید / به شما بگوید / خجالت بکشید

...

ای مادر ، ای مادر

هوا همان چیز سبک است که به دور سرت می چرخد

و هنگامی که تو می خندی صاف تر می شود.

 

 

                                                   نوستالژیا / آندری تارکوفسکی

      

(1)

 

نوستال‍ژيا / آندري تاركوفسكي

سخنراني دومينيكو بر فراز مجسمه امپراطور رومي قبل از به آتش كشيدن خود (1)

 

كدام يك از اجدادم از داخل وجودم صحبت ميكند؟

من نمي توانم همزمان در سرم و در بدنم زندگي كنم

پس به اين دليل نمي توانم يك فرد باشم

من مي توانم در آن واحد و همزمان چيزهاي زيادي را حس كنم

درد اصلي ما این است كه در اين دوره ديگر استادان بزرگ وجود ندارند

خيابان قلب ما را سايه اي فرا گرفته

چرا بايد به صداهائي كه بي فايده به نظر مي رسند گوش داد

چرا بايد در مغزهائي كه با لوله كشي هاي طولاني فاضلاب، ديوارهاي مدارس، آسفالت                      

و ساير وسايل كمكي زندگي پر شده اند وزوز حشرات وارد شود؟

بايد گوش ها و چشم هاي همه ما را از چيزهائي كه شروع يك آرزوي بزرگ را تشكيل مي دهند پر كنند

يك نفر بايد فرياد بزند هرم هائي خواهيم ساخت

اگر بعد آنها را نساختيم اهميتي ندارد

بايد آرزو كردن وجود داشته باشد

بايد روح خودمان را از همه طرف بكشيم

مانند يك ملافه كه قابل كشيده شدن تا بينهايت باشد

اگر  مي خواهيد دنيا به جلو برود بايد دستهاي يكديگر را بگيريد

بايد مخلوط شويم

آنهائي كه به اصطلاح سالم هستند و آنهائي كه ادعا مي شود مريضند

اي كساني كه سالم هستيد نشانه سلامتي شما جيست؟

چشمان تمامي افراد بشر به پرتگاهي هولناك خيره شده

كه دارد در آن سقوط مي كند

اگر شما شهامت نگاه كردن به ما، غذا خوردن با ما

حرف زدن با ما، نوشيدن با ما و همزيستي با ما را نداشته باشيد

ما از شما نيستيم، آزادي به درد ما نمي خورد

همين به اصطلاح سالم ها هستند كه دنيا را به سوي فاجعه كشانده اند

اي انسان گوش بده

در تو آب / آتش / و خاكستر وجود دارد

استخوان ها در داخل خاكستر

استخوان ها و خاكستر...

 

...

بر تقویم سی اسفند رهایت نمی کنم

بر بازوهایم میخوابانمت و در میان فصول چارگانه می گردانمت

زمستان، کلاه پشمی سرخی بر سرت می گذارم، سردت نشود

پائیز، تنها بارانی ام را به تو می بخشم، خیس نشوی

بهار، بر چمن های تازه می خوابانمت

تا صبحانه را با گنجشک ها و ملخ ها بخوری

تابستان تور کوچکی برایت می خرم تا صدف ها را شکار کنی

مرغان دریایی و ماهیان بی نام را

دوستت دارم

نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم

به حافظه قطارهای مسافربری

تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز، بر رگ های من سفر می کنی

تو آخرین قطار من، من آخرین ایستگاه تو

دوستت دارم

نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم

یا به باد

به تاریخ های هجری و میلادی، جذر و مد دریا

و ساعات خسوف و کسوف

مهم نیست که ایستگاه های هواشناسی

یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند

چشمان تو به تنهائی پیامبر گونه منند

مسئول شادی جهان!

                                                                         نزار قبانی

***

سلام! انقدر نبودم که نه دست و دلی برای وبلاگ تکانی هست نه ذوقی برای نوشتن.ممنون که طی یک سال و نیم نبودنم وبلاگم رو تنها نگذاشتید.با تاخیر سال نو مبارک.

به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست...

سلام

امروز دقيقا ميشه چهار سال و يك روز كه تو رفتي بيمارستان و برنگشتي و دقيقا ميشه چهار سال كه رفتي و زير خاك خوابيدي...سخت دلتنگتم.

ديشب نصفه شب بود كه به يادت افتادم و يادم افتاد به اون ۱۰ شهريور لعنتي كه مامان از بيمارستان برگشته بود و گريه ميكرد و به همه ميگفت برن باهات خداحافظي كنن و ما همه متعجب بوديم از اينكه مگه چي شده.

قبلنم بيمارستان رفته بودي و بيشتر از اين طول كشيده بود.و حتي حالت خطرناك تر بود. نميدونم مامان از كجا حس كرده بود.

نزديك ظهر بود كه خبر به اونائي كه نگرانت ميشدن رسيده بود و اومده بودن سراغت. كسائي كه منتظرشون بودي رو ديدي...

الله  اكبرو كه گفتن بيخيال همه شدي و چشماتو بستي.

ظهر بود و اندازه چند روز طول كشيد تا شب شد و شب اندازه چند هفته طول كشيد تا روز شد.

11 شهريور لعنتي حال همه رو خراب كرد. بعضيا تا چند روز و بعضيا تا چند ماه و بعضيا تا هنوز و بعضيا تا هميشه... از جلو چشمام دور نميشه اون لحظه اي كه از آمبولانس آوردنت پائين و توي حياط گذاشتنت روي تخت تا همه براي آخرين بار ببيننت و صداي گريه بالا گرفت و چند نفر بي اختيار جيغ كشيدن و يكي از اونائي كه خيلي دوست داشت بعد از اينكه دور و برت خلوت شد دوباره اومد همه چيو كنار زد و رخت سفرتو از بالا باز كرد و چشماتو بوسيد.

خاكت سرد نبود و دل بعضياي تا هميشه هيچ وقت آروم نشد.

نزديكت كه بودم هر پنج شنبه و دورتر كه شدم ماهي و حالا كه دورترم سالي يكي دوبار ميام سراغت. خودت كه اوضاعمو مي بيني.ببخش بي معرفتيامو.

هميشه قبل از فاتحه شعري كه روي در خونت هست رو ميخونم...

                                                        هنوز داغ تو بر سينه سخت و سنگين است...

سلام ميكنم و كنارت ميشينم و باهات يواشكي حرف ميزنم و تو با مهربوني هميشگيت نگام ميكني ولي هيچي نميگي.

امروز خيلي دلم هواتو كرده بود و دلم ميخواست مثل قبلا سرمو بذارم رو پات و دستمو محكم بگيري تو دستت و برام حرف بزني ولي دريغ...

راستي يادم رفت بگم انقد تو خوابام كه مياي نگرانمون نباش ما حالمون خوبه.