تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج

دختر نارنج و ترنج

سلام

امروز دقيقا ميشه چهار سال و يك روز كه تو رفتي بيمارستان و برنگشتي و دقيقا ميشه چهار سال كه رفتي و زير خاك خوابيدي...سخت دلتنگتم.

ديشب نصفه شب بود كه به يادت افتادم و يادم افتاد به اون ۱۰ شهريور لعنتي كه مامان از بيمارستان برگشته بود و گريه ميكرد و به همه ميگفت برن باهات خداحافظي كنن و ما همه متعجب بوديم از اينكه مگه چي شده.

قبلنم بيمارستان رفته بودي و بيشتر از اين طول كشيده بود.و حتي حالت خطرناك تر بود. نميدونم مامان از كجا حس كرده بود.

نزديك ظهر بود كه خبر به اونائي كه نگرانت ميشدن رسيده بود و اومده بودن سراغت. كسائي كه منتظرشون بودي رو ديدي...

الله  اكبرو كه گفتن بيخيال همه شدي و چشماتو بستي.

ظهر بود و اندازه چند روز طول كشيد تا شب شد و شب اندازه چند هفته طول كشيد تا روز شد.

11 شهريور لعنتي حال همه رو خراب كرد. بعضيا تا چند روز و بعضيا تا چند ماه و بعضيا تا هنوز و بعضيا تا هميشه... از جلو چشمام دور نميشه اون لحظه اي كه از آمبولانس آوردنت پائين و توي حياط گذاشتنت روي تخت تا همه براي آخرين بار ببيننت و صداي گريه بالا گرفت و چند نفر بي اختيار جيغ كشيدن و يكي از اونائي كه خيلي دوست داشت بعد از اينكه دور و برت خلوت شد دوباره اومد همه چيو كنار زد و رخت سفرتو از بالا باز كرد و چشماتو بوسيد.

خاكت سرد نبود و دل بعضياي تا هميشه هيچ وقت آروم نشد.

نزديكت كه بودم هر پنج شنبه و دورتر كه شدم ماهي و حالا كه دورترم سالي يكي دوبار ميام سراغت. خودت كه اوضاعمو مي بيني.ببخش بي معرفتيامو.

هميشه قبل از فاتحه شعري كه روي در خونت هست رو ميخونم...

                                                        هنوز داغ تو بر سينه سخت و سنگين است...

سلام ميكنم و كنارت ميشينم و باهات يواشكي حرف ميزنم و تو با مهربوني هميشگيت نگام ميكني ولي هيچي نميگي.

امروز خيلي دلم هواتو كرده بود و دلم ميخواست مثل قبلا سرمو بذارم رو پات و دستمو محكم بگيري تو دستت و برام حرف بزني ولي دريغ...

راستي يادم رفت بگم انقد تو خوابام كه مياي نگرانمون نباش ما حالمون خوبه.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:32  توسط سارا بازیار  | 

 

 

گفتم که لبت گفت لبم آب حیات                 گفتم دهنت گفت زهی حب نبات

گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا                  شادی همه لطیفه گویان صلوات

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:13  توسط سارا بازیار  | 

 

 

به دوست...

 

                  

تو را دوست می دارم

 

 

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان                     

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

 

 

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می بینم.

 

 

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم                              

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست را از آن گونه که لغت به لغت از یادش  می برند.

 

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

                                                                               

                                                                                              پل الوار

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:28  توسط سارا بازیار  | 

 

 

سلام

 

       به علت فیلترینگ وبلاگهای پرشین بلاگ توسط مخابرات بلاگفائی شدم...شاید بعضی جاها وبلاگ قبلی هنوز قابل دیدن باشه اما خودم نمیتونم ببینم.ممنونم از دوست بسیار عزیز آقای مجتبی.م که زحمت ساختن وبلاگ جدید رو برام کشیدند...به شعر مهمانید...از نقد یا نظرتون  خوشحال میشم.

 

 

 

 

زاده زندانم

زندانی ام/ زندانی میزایم

عشق تو زندان من شد

نگهبان ها را دو برابر کن

 

فانی ام و خدایان اعتنائی ندارند به آرزوهام

       کمکم کن سیذارتا

 

در خوابم/ دنیا نمیچرخد

و نمی خواستم بنده باشم در دور دوم

دست نمی خورم در هر ظرفی بریزیم

و دیوانه میشوم

       از دست خود

 

           □□

 

نشسته بر بام جهان جیغ میکشم/ برف می بارد بر سرم

و سرشارم از هوش ذاتی

هیچ تنابنده ای بندی ام نشد الا شیطان

 

بیدار شو بودا

      دور سوم نزدیک است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:52  توسط سارا بازیار  |